|
حرف آخر به نام آنکه می داند حدیث تلخ رفتن را...
| ||
|
دلم می گیرد به اندازه ی سکوت دیوارها دلم می گیرد به اندازه ی فرار لحظه ها به اندازه ی صدای فریادها وبه اندازه ی همهمه ی تنهایی ها و دلم تنگ می شود برای دیروزها دیروزهایی که در انتظار فردایی روشن گذشت ودلم می لرزد از امروزهایی که به تاریکی گرایید خدای روشنی ها ، به کجا می کشانی لحظه هایم را؟!! چگونه رقم می زنی تقدیرم را .... دلم سخت دلتنگ روزهایی ست که بزرگ ترین خواسته ام به دنبال دلخوشی ام چه زود در کوچه های بی خیالی کم رنگ شد وبزرگ ترین ناراحتی ام در قشنگ ترین امیدها محو شد چه زود گذشت روزهایی که زیبایی ها را به اندازه ی دنیا بزرگ می دیدیم و دنیا را به اندازه ی زیبایی ها قشنگ چه زود رفت روزهایی که در پس کوچه های انتظار به دنبال سرنوشت بودیم و نگاه های گرم را به جاده ی امید دوخته بودیم چه زود رفتند روزهایی که در کنار تنهایی خویش حرف از عشق و امید بود وآینده حرف از سیب بود و لبخند حرف از شادی بود و زندگی و اما چقدر زود آن همه قشنگی جای خود را به تنهاییه مطلق در ثانیه های بی فردایی دادند وناگاه نور وامید وآینده در هم پاشید... [ دوشنبه نهم بهمن 1391 ] [ 13:34 ] [ یه فرشته ی زمینی ]
خسته ام از زندگی خسته ام از خستگی خسته ام از انتهای زندگی خسته از درماندگی من نخواهم که بی امید بیش از این باشم و قصه ی غصه ی من بیش از این تکرار این خاطره ها باشد وبس من فقط میخواهم از پس پنجره ی یک رنگ شاهد یک غصه ی بی رنگ شاهد لحظه ی یک لبخند باشم من فقط میخواهم از پس یلدای بلند غم شاهد پرستوی بی غم باشم من فقط میخواهم شاهد فردایی بهتر از دیروز باشم ای کاش که من بیش از این رنگ خدا را شاهد باشم من فقط می گویم ای فردا منتظر باش که من با خدا می آیم ... [ سه شنبه هفتم آذر 1391 ] [ 13:19 ] [ یه فرشته ی زمینی ]
دلم غم دارد امشب نمی دانی ز یاد تو چه ها کم دارد امشب نمی دانم بگم از چه !!! که در دل دارم امشب غم نمی دانم چه گوید دل ! فقط غم گوید و از غم به این دل وعده ها دادم که فردا خوش شود این دل نمی دانم که فرداهای خوش ز فرداها کجا رفتند؟ نمی دانم زبهرچه دلم تنها و غمگین شد؟ نمی دانم که از چه وعده های دل پسین شد؟ نمی دانم که شادی ز چه با ما غمین شد؟ فقط دانم که باید رفت ز اینجا رفت زبهر دل ، ز بهر خود فقط دانم که باید رفت ... [ جمعه بیست و دوم اردیبهشت 1391 ] [ 11:53 ] [ یه فرشته ی زمینی ]
دلم بس مرگ می بارد وتنگ می گرید نخواستم من بگویم از تنهایی های دیروز و دلتنگی های فردایم ولی دلم راحت نمی گیرد به پیش خشم امروزت تو گفتی که دیروزها رنج ها کشیدم من نبودی تو ، فقط من بودم ومن ولی من چه !! که امروز رنج دیروزها و فرداهای تو را دارم چه می گویم !! چه بگریزم ! از چه گریم؟! که من امروز وفرداها تنهایم ای خدا از چه آوردی مرا به پیش چشم این مردمان نالایق که دور افتادم در این دنیای بی قایق نگفتی که من تنهاترین موجود این عالم چه می گویم میان این اهریمنان ناپاک دل چه بد کردی به من با این پلیدان بی پروا صفت چه بد گفتی که من مانم در این صحرای بی بن بست ...
[ چهارشنبه بیست و ششم بهمن 1390 ] [ 19:45 ] [ یه فرشته ی زمینی ]
توی این دنیای ما زندگی رنگ زندونای بلاست شادی توی زندگی به قیمت همه ی دنیاست خوبی ها فقط برای رنگ و ریاست صداقت فقط بازیه بچه هاست کار شیطون فقط خندیدن به آدماست و تو ای خدای خوبی ! پس خدای این همه بدی کجاست؟!! خدای این روزگار بی سحر کیه؟ خدای دروغای رنگارنگ کیه ؟ خدای دنیای پر خطرکجاست؟ کجایی خدای من ؟!! دنیا پر از رنگ وریاست پس خدای این همه بدی کجاست؟؟!!؟
[ جمعه شانزدهم دی 1390 ] [ 19:29 ] [ یه فرشته ی زمینی ]
می گویی : در این مدت حرفی برای گفتن نداشتی؟ می گویم :حرفها برای گفتن زیاد بود و وقت برای نوشتن اندک ... می گویی : روزهایت پرحادثه بود ، پس چگونه وقت برای نوشتن نداشتی ؟؟؟؟ می گویم :آن نسیمی که از روزهای زندگی من میگذشت وقتی برای نوشتن نمی گذاشت ،اصلا برای نوشتن نبود ، آن نسیم برای دیدن بود ،برای فهمیدن ،برای چشیدن بود و برای تجربه کردن . می گویی : پس الان برای گفتن چه چیزی اینجایی ؟ می گویم : آمده ام که باشم ،با همه ی نگفتن ها می خواهم که باشم ،باید که باشم ،آمده ام با نگفتن بگویم .... ................................................. وقتی زمین همه ی نعمت ها را در خود جمع کرده و نفس کشیده است ، وقتی برف ها باریده اند و آسمان از دلتنگی و باریدن رهایی یافته و به دنبال روزهای آبی ست، وقتی دریا ها پر از آب شده اندو از یخ زدن خسته شده اند ، وقتی رودخانه ها از ثابت ماندن بیزار شده اندو در آرزوی جاری شدن هستن ،وقتی کوه ها آماده ی پذیرای قدم ها ی استوار بهاری کوه نوردان شده اند ، وقتی درختان از نبودن پوسیده اند و منتظر سرسبزی هستند .قتی هوا از دلتنگی خسته شده است و در آرزوی خورشیدی درخشان است ،وقتی آسمان ابرهای تیره را کنار می زند و به ابرهای بهاری می رسد. وقتی طبیعت منتظر طنین خوش جریان آب و صدای آواز پرندگان می شود . وقتی اندک اندک یخ دل انسانها آب می شود و دلها از ناراحتی ها و کینه ها تکانده می شود وقتی همه در انتظار یک بودن دوباره هستند آن وقت نوروز فرا می رسد و همه را به بودنی دوباره می رساند. هزارو سیصد و نودمین نوروز بر زمین و رودخانه ها و کوهها و درختان و آسمان وپرندگان و انسانها مبارک باد ....
.....................................................................
بهار حس خوب دوباره زیستن بها ر نغمه ی قشنگ شاد زیستن بهار صدای خوش پرندگان بهار روزهای خوش مسافران بهار روز جشن آریاییان بهارتون مبارک ای ایرانیان دلتون بهاری ، روزهایتان طلایی باد ....
[ یکشنبه بیست و یکم فروردین 1390 ] [ 18:13 ] [ یه فرشته ی زمینی ]
بیست سال پیش چنین روزی خدا یکی دیگه از فرشته هاش رو به زمین فرستاد تا فرشته به زمین بره و میون زمینی ها زمینی بشه ، ولی فرشته دلش آسمونی بود ، بزرگ بود و خدایی بود ، خدا باهاش آخرین حرفا رو میزد ،"رفتی زمین باید مثله اونا بشی ،اونجا چیزایی به جزء خوبی ها هم وجو داره ،چیزی به جزء قشنگی ها با چشمات شاید آشنا بشه ، برای همیشه نمی تونی فرشته بمونی ، برای اینکه بمونی باید انسان بشی تا بمونی ، آدمای اونجا فکر می کنن باید گرگ بشن تا بمونن، هیچ کدوم انسانیت رو نچشیدن ، همه به دور از هم ، دلاشون همه پر از غم، انگار منو همه فراموش کردن، حرف از عشق میزنن و نمی دونن عشق چیه ؟؟! حرف از خدا میزنن و نمیدونن خدا کیه ؟؟ حرف از زندگی می زنن و نمیتونن درست زندگی کنن..." فرشته بلاخره اومد زمین ، سالهاست که اینجاست ، ولی دلش هنوز پیش خداست ،گوشش هنوز پر از حرفای خداست ،هنوز نتونسته تصمیم خودش رو بگیره ، باید بره ،یا اینکه همین جا فرشته بمونه ، زمینی شد اما میونه گرگای زمین فرشته موند .... ******************************* سلام خوبین ؟؟؟ بازم روز تولدم بهانه ای شد تا بعد از این همه مدتی که نیومدم ، بیام و کلی حرف بزنم . اولا که دوباره قبل از هر چیزی میگم که این وبلاگ از این پس فقط با حرفا و شعرای خودم آپ میشه ، پس لطفا و خواهشا از کپی مطالب جدا خود داری فرمایید و احتمالا در صورت کپی اسم وبلاگه منو به عنوان منبع درج کنید ... ممنون میشم ... از همه ی دوستانی که اومدن و راجع به شعره قبلیم انتقادات و پیشنهادات اساسی چه خصوصی و... داشتن صمیمانه تشکر میکنم ... الالن ۲سالی میشه که این وبلاگ با همه ی شرایط خوب وبد زندگیم باهامه ،همه اومدن و رفتن و فقط این وبلاگه که باهام مونده ... وبلاگم ۲سالگیت مبارک ... الانم میخوام به مناسبت تولدم یه چندتا از شعرا و نوشته هام رو که مرتبط با امروز میشه بذارم. این شعری که میذارم به مناسبت تولد خودم گفتم ....................................................... روز تولدم بازهم فقط خودم یادم بود کاشکی از این همه آدم به یاد من یکی می موند. تو این روزا سعی می کردم تولد ازیادم بره ولی نشد که ثانیه های عمرم از خاطرم بره نشد این عشق و غرور یادم بره میخوام باز هم عاشق باشم عاشق عشق های این دنیا باشم از نگاه عاشق دنیا زندگی رو یاد بگیرم تنهاییم رو،عاشقیم رو میخوام از چشمای دنیا پس بگیرم میخوام از فردا با ابرا ، تک و تنها همسفر بشم مسافر ، دل تنگیه دل های پرغصه بشم میخوام برم از اینجا ،پری قصه ها بشم برم و تو روزای باقی ، مرحم دل های مجروح بشم تنها امیدم رفتنه ، نگو نرو ،نمی مونم بذار برم ، شاید منم تولد از یادم بره <<<<<<<<<<<<<<<>>>>>>>>>>>>>>>>
امروز به دنبال دوباره های دیروز درکابوس فردایی بی فروغ چشمانم را به دستان سرنوشت زندگی گره زده ام تا شاید از فردایی پر از نوید الهام گیرم ای کاش کسی حدیث شادی زندگی را در گوشم زمزمه می کرد ای کاش کسی زندگی را برایم خلاصه می کرد ای کاش چیزی امید را در چشمانم زنده می کرد ای کاش زندگی فردایم را غافلگیر می کرد. ....
٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪ تولد دیروزیست به دنبال پیروزی تولد امروزیست به دنبال فردایی رویایی تولد فردایست به دنبال خوشبختی تولد شعریست از سر دلتنگی تولد رازیست از دیار باقی تولد راهیست برای سرآغاز پر کشیدن به سوی زندگی تولد عشقیست که به هستی رنگ زندگی می بخشد ... [ پنجشنبه سی ام دی 1389 ] [ 14:0 ] [ یه فرشته ی زمینی ]
سلام دوباره اومدم ولی این دفعه متفاوت تر از گذشته !!! ... ... ... هر دفعه من خواستم درس بخونم ، زمین و آسمون دست به دست همدیگه میدن تا نشه که درس بخونم ، یادم میاد و می مونه که ترم اول وسط امتحاتا یه موضوع رمان توپ به ذهنم خورد که از بس با ذهنم بازی کرد مجبور شدم یه چیزاییش رو بنویسم البته از یه طرف هم موضوع امتحاناتم بود که مجبور شدم بعد از کلی کلنجار با ذهنم، رمان رو نیمه تموم بذارم ، وبعدش هم به کل از فکرش بیام بیرون ،البته هنوزم براش نقشه ها دارم ، البته ماجرا به همین جا ختم نمی شه و افکار مزاحم شاعرانه به موقع غافل گیرم می کنه ،...آخریش هم همین چند شب پیش بود که همین که جزوه ام رو گذاشتم جلوی چشمم که بخونم ، یه دفعه بر اثر یه اتفاق هایی یه موضوع به ذهنم رسید و یه چیزایی روی کاغذ اومد که بعد فهمیدم من اینا رو نوشتم ... خلاصه توی اون موقعیت که البته هر کی دیگه هم بود نوشتن رو ترجیح میداد به خوندن و نوشتن رو برای فرار از درس خوندن انتخاب میکرد منم نوشتم ...
و اما حرف آخر قرار بود چی بشه و چی شد !!!! غرض از حرف آخر ... اصلا حرف آخر قرار نبود به اینجاها کشیده بشه ... وقتی به فکر حرف آخر افتادم فکر کردم میشه به راحتی حرف آخرروگفت ولی حالا هر چی می نویسم به حرف آخر نمی رسم .... فقط این موضوع قشنگه که نمی دونم آخر حرف آخرکجاست ؟؟!!...تا کجا باید رفت و به کجا باید رسید...خداییش اگه می دونستیم کی آخر این زندگی ست اصلا زندگی معنی نداشت ... هر رفتنی رسیدن نیست اما برای رسیدن باید رفت
حرف آخر از گذشته تا فرداها حرف آخر رو ساختم تا حرف های خودم رو بنویسم ولی بعد از یک سری بی جنبه گی های دوستان بیخیال نوشتن این موضوع شدم بعد شروع به نوشتن مطالبی که خیلی دوسشون داشتم شدم ولی به حرف آخر نرسیدم ،خیلی وقته که شعر مینویسم ولی هیج موقع حوصله ی بازنویسی چیزی که می نویسم روندارم به همین دلیل هم تا الان نشده که نوشته هام رو توی وبلاگ بنویسم ولی این دفعه دیگه میخوام بدون بازنویسی چیزی رو که نوشتم توی وبلاگ بذارم،میخوام راهنماییم کنید . پس برنامه ی بعدیه این وب گذاشتن دست نوشته های خودم هستش واما الان که دارم این مطالب رومی نویسم آخرین دقایق سپری شدن کارآموزیم هستش ،چه حیف شد که دیگه نمی تونم از محل کارآموزیم ایمیلم و چک کنم ،به وبم سر بزنم و ... کارآموزی خیلی خوش بودیم ولی خوب هر اومدینی یه رفتنی داره و هر آغازی یه پایان ... بهتره که پایان رو هم مثل آغاز قشنگ ببینییم ... اینم آخرین شعری که تا حالا نوشتم و اولین شعرم هستش که توی وبلاگم می ذارم ، البته نوشته های قبلیم رو هم که البته هر کدوم رو از اول وآخر یه جزوه یا چک نویس هام باید پیدا کنم بعد توی وب میذارم این شعرم رو همون جوری که اولین بار روی چک نویس نوشتم بدون هیچ تغییری براتون میذارم
هر صدایی صدای باران نیست ....!!! صدایی باران گونه طنین انداز قلبم شد ... صدا ، صدای باران است ؟؟! نه! شاید زیباتر از آن است !؟ از پنجره با شوق بیرون را نگاه می کنم زمین خیس است وآسمان ابری ابری بودن آسمان دلیل باریدن نیست خیس بودن زمین هم دلیل باریدن ابرها نیست درشیشه ی پنجره به خود می نگرم چشمان من هم خیس است آری این صدای باریدن چشمان من بود شاید دلیل خیس بودن زمین هم این بود ...
منتظر نظرات سازنده تان هستم
[ چهارشنبه سوم آذر 1389 ] [ 10:50 ] [ یه فرشته ی زمینی ]
سلام
معذرت که خیلی وقته نتونستم یه پست توپ بذارم این ترم واقعا سرم شلوغه ، اصلا وقت آزاد ندارم ، قبلا اگه از كسي مي شنيدم كه وقت ندارم فكر ميكردم الكي ميگه يا حداقل يه خرده وقت آزاد رو داره ولي الان واقعا خودم اصلا اصلا وقت آزاد ندارم . ولي خدايش چه كيفي ميده از محل كارآموزي پست جديد بذاري !!!!؟؟؟ الان ديگه بيشتر از اين وقت ندارم ،مطلب زيادي هم نمي تونم بذارم فقط يه چيزايي مي نويسم (مطالبي كه خودم خيلي دوسشون دارم و هميشه به يادم هست) ،بعدا اين پست رو كامل ميكنم. ¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤ تا تواني در جهان همراه اهل دَرد باش يا دَم از مَردي نزن يا در حقيقت مَرد باش ¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤ پرنده گاه آنقدر سرگرم چيدن دانه مي شود كه پريدن را از ياد مي برد ،گاه سنگ كودكي بازيگوش ياد آور پرواز است !!!!!!!! آرامش آن است كه بداني در هر گام دست تو در دست خداست... لحظه هايتان آرام
[ یکشنبه دوم آبان 1389 ] [ 9:22 ] [ یه فرشته ی زمینی ]
|
||
| [ طراحی : ایران اسکین ] [ Weblog Themes By : iran skin ] | ||